یاد ایام

یادش بخیر

ایام دبیرستان اول صبح شنبه میومدیم پای مینی بوس آقای محمد مقصودی ، برای تحصیل میرفتیم کاشمر و ظهر پنج شنبه برمی گشتیم روستا . این دو روز مینی بوس از همه روزها شلوغ تر بود . گاهی تا شصت نفر مسافر سوار یک مینی بوس بنز با سقف کوتاه که همزمان کلی وسایل دیگه هم بار ماشین بود . از کپسول های گاز گرفته تا گالن بنزین و .... .

یک ساعت سر چهار راه باقری منتظر بودیم و لحظه شماری برای رسیدن به ده . بالاخره بعد از کلی انتظار مینی بوس که به زور درش را می بستند راه می افتاد . البته باز برای مسافر های جامانده دو سه بار دور می زد . آخر سر هم می رفت پمپ بنزین گالن های بنزین و گازوئیل را پر می کرد و با سلام و صلوات راه می افتاد . ماشن کهنه ، مسافر زیاد و بار سنگین ، بالاخره بعد از ساعت دو می رسیدیم ده . باورتون نمیشه وقتی پیاده می شدیم انگار یک اتوبوس واحد بود . جمعیت پیاده می شدند . باید چند متری راه می رفتی تا استخوان های کج و کوله سرجا بیاد . خلاصه هر چی بود یادش بخیر . حالا هر وقت این مینی بوس را می بینم تمام خاطرات آن روزها زنده میشه . خدا نگهدارش باشه . ان شاالله آقای مقصودی بتونه سال های سال به خدمتش ادامه بده .

/ 4 نظر / 4 بازدید
علی مقصودی

باعرض سلام خسته نباشیدخدمت شماجناب آقای خلوصی بابت این سایتی که راجب مینی بوس ده گذاشتید تشکرکنم تمام خاطرات آن موقع زنده شدبنده هرروزازاین سایت شمابازدیدمیکنم باتشکرجوادمقصودی ازچابهار

محسن عباسي

آش نخورده و دهن سوخته پنجشنبه بود مث همه روزاي آخر هفته شلوغ... با دو تا از دوستام ك بچه هاي شيطوني بودن ي ساندويچ گرفته بوديم با سس اضافه،سه ي صندلي مونده ب راننده نشسته بوديم،خودم بغل شيشه نشسته بودم حواسم ب بيرون بود ايناهم ساندويچ خورده بودن و ي سس تكنفره سفيد ك اضافه مونده بود باهاش بازي ميكردن يهو پاره شد ريخت رو كت و شلوار آقاي محمد زرنگ!البته وقتي ك دوستام اين گندكاري رو كردن زدن ب من گفتن ببين چي شده منم ك خندم گرفته و آقاي زرنگ از فرط عصبانيت ميگفت ريختي و داري ميخندي بيا سريع پاكش كن حالا همه داشتن ما رو نگاه ميكردن و منم ميخنديدم ب هر حال پاكش كرديم و در ايستگاه بهداري ديگه تحمل واستادن داخل ماشين رو نداشتيم و پياده شديم تا خونه ميخنديديم. تا اينكه بعد از گذشت چند ماه من و محمدآقا سر جاده روستا بهم رسيديم حرفي درباره اين موضوع نزديم ولي از رفتارش معلوم بود ك كار من نبوده.

ح

واقعادست اقای مقصودی دردنکنه خداقوت

ياد

سلام اقاي خلوصي باز ما رو با احساساتمون در گير كردين هميشه دوران بچگي كه با اين ميني بوس ميامديم ده مابين صندلي ها شلوغ بازي مي كرديم ولي الان ديگه امكانش نيست يا من برزگ شدم يا ماشين اقاي مقصودي كوچيك شده شايد و ارزوي سلامتي و توفيق براي اقاي مقصوي دارم